خورشیدخانمی

 
تولد يا مرگ مسئله اين است (۵)
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٦
 

.......

بر صورت پير خود دستی ميکشم   آه اين قائده زندگيست

-چقدر تنهايی

بردستان لرزان خود نگاه می کنم

و ميگو يم اين قائده زندگيست

-چقدر لرزانی

دستهايم را در دستان گرمش ميگيرد

تا شايد کمی از لرزشش را کم کند .فقط گرما ميدهد

دستانم مانند جوجه ای کوچک در دستان کودکی ميلرزد

و دل دل ميکند.دستانم را فشار ميدهد و می بوسد

-آه چقدر هستيم تنها

ميگويم       چقدر هستم تنها

ميگويد        به گمانم که دچار شده ايم

ميگويم        به گمانم دچار شده ام

ميگويد         دچار يعنی چه

ميگويم        دچار يعنی عاشق

ميگويد        بيچاره ما که دچار شده ايم

ميگويم        بيچاره ماهی که دچار آبی بيکران دريا شده

بيچاره من     و غرق ميشويم در هم و با هم

و ديگر سکوت    سکوت     همه چيز سفيد  حتی لباس

بر تن من و لباس بر تن او

شسته شده بوديم لباس سفيد بر تن به خانه ای تازه

به دنيايی تازه به ذرات تازه از جنس خودم

از خاکم و به خاک باز ميگردم

چقدر کم       چقدر حيف     چقدر بيهوده  چقدر دردناک

ما تازه دچار شده بوديم و اين زود بود

ميدونی تکه ام دير شده بود  تکه ام را پيدا کرده بودم

اما دير شده بود 

سفيد رنگ وصال جدايی  ما مرده بوديم

درست مثل مادر بزرگ.

 

                              


 
comment نظرات ()