خورشیدخانمی

 
تولد يا مرگ مسئله اين است (۴)
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۳٠
 

.........صدايی نا آشنا ميگويد پيدايت کردم

به سمت صدا بر می گردم        اين کيست؟

نمی دانم               اينجا کجاست؟       نمی دانم

من کجا هستم؟         می دانم

در دستهای مردی غريب که مرا مشت کرده و با خود حمل ميکند

من اشتباه شده ام

من تکه شما نيستم

او می گويد    هيچکس مال هيچکس نيست

تکه منم دست ديگريست و تکه ديگری هم دست من

من فکر می کردم تو اينو می دونی

..تکه من     تکه من دست ديگريست؟  اين محاله

لبخند ميزند و با انگشت اشاره و شصتش تلنگری بر

پيشانی ام ميزند و ميگويد

اوه کوچولو  کوچولوی احمق

و من گريه ميکنم

گريه ميکنم و پای بر دستان او ميکوبم

من تکه ام را می خواهم   و او ميخندد و می گويد

همه همينو ميگن    و دستهايش را در آب ميشويد

و مرا به جاری بودن آب ميسپارد و در حين دور شدن

صدای کفشش     ميگويد ميروم پی تکه ای که لااقل

اين قائده را فهميده باشد و دور ميشود

اشکهايم با آب جاری يکی ميشود    ومن تنها

تنهای تنها مانده ام حيران با دوزاری در دست  

به دنبال باجک تلفن   تا شايد صدای آشنا بگويد

سلام

سلام ميکنم

تو اسمت مونا نيست؟

چرا من هستم مونا

چقدر پير شده ای؟

بر صورت چروک خود دستی ميکشم ..آه اين قائده

زندگيست ............................

............................ادامه دارد


 
comment نظرات ()