خورشیدخانمی

 
 
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱۳
 

سلام دوستان عزيزم

شايد تعجب کنيد که من دارم اينطوری مينويسم راستش

از اولم قصد نداشتم شعر بگم و همش همنو ادامه بدم

اما از شما چه پنهان توی رودروايسی روشنفکری گير

کرده بودم.تصميم گرفتم هر وقت هر جور که اومد و حال

کردم همون جور بنويسم يه روز آدم دلش ميخواد شعر

بگه وروز ديگه دردو دل ويا.............مهم اينه که ما بتونيم

با هم ارتباط بر قرار کنيم واينا هم وسيله ارتباطند.خوب

راستش چند وقتيه که دلم ميخواد يه فيلم بسازم راجب

يه آدمی که تو خونش تنهاست.وکارايی که ممکنه از

صبح تا شب يه آدم تنها بکنه چيه.در عين حالم دلم

نميخواد کارای تکراری بزارم.درسته که ما از خواب بلند

ميشيم يه راست ميريم توی دستشويی بعد ميريم

صبحانه ميخوريمو.......اما اگرم بر فرض بخوام اين کارارو

بزارم ميخوام متفاوت باشه مثلا ممکنه توی دستشويی

که ميره هر روز توی آينه شکلک در مياره يا برای خودش

شعر ميخونه.موقع صبحانه درست کردن يا خوردن چی

کار ميکنه.چه چيزايی بزارم که وقتی شما ها ميبينين

براتون جالب باشه که اين چی کار ميکنه و سعی ميکنه

سر خودشو گرم کنه چی ميخوره و...............تازه اينا

فقط مربوط به صبحانس بقيه اش و چيکار ميکنه؟دلم

ميخواد از شما ها کمک بگيرم و قول ميدم از فکر هر

کسی که استفاده کنم اسمش توی تيتراژ بزنم.راستی

اگر هم سوژه خوبی دارين بگين خصوصا اگر مستند

باشه.


 
comment نظرات ()