خورشیدخانمی

 
زير دو سالگی
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٥
 

دوستای عزيزم دلم براتون تنگ شده بود .

به گمانم اسباب کشی طويلی بود.

اما خوب اينم مثل همه چيز انتها داشت..

 وبه انتها هم رسيد.

از همتون ممنونم که احوالمو پرسيدين

 و يا حتی تلفن زدين.....خصوصا از

وبلاگ شهر قصه.راستی ازش خبر ندارين؟

.....................................................................

يه آب نبات نارنجی که هی تو چشو دماغو دهنم ميکردم

يه صورت چسبوناک که توی رو رو اک نشونده بودنش تا

چينی های رو ميزو چپه نکنه.ودر واقع با اون آب نبات

نارنجی سرمو گول ماليده بودن و من سر گرم تو چش

کردن آب نباتم بودم و  گاهی هم به نگاهای يه زن

مهربون ترک که هی سرشو تکون ميداد و ميگفت برو

گمشو برو پدر سوخته....میخنديدم.و با اون آب نبات حال

ميکردم تا اينکه دوباره آب نباتو اشتباهی کردم تو چشم

ولی محکم تر.و اينجا بود که زدم زير گريه و از لابلای

موژهام قيافه اون زن ترک مهربونو ميديدم که هی سر

تکون ميده....منو بلند کرد برد حموم.حسابی چسبوناک

شده بودم.افتاد به جونم هی منو سابيد هی منو سابيد

انقدر که ديگه نوک دماغم برق ميزد.بعداز شستن و

خشک کردن منو بست پشتش و باز يه آب نبات

نارنجی.منم خوشحال شروع کردم به تو چش کردنو

دماغو دهن...................که ديدم ای وای چقدر بالا پائين

ميشم .آخه اون زن ترک مهربون که اسمش بگم بود

داشت خونه تميز ميکرد....برای همينم هی دلا راست

ميشد و من بيچاره هم هی بالا پائين.....بالا پائين بالا

پائين ....چپ راست ............................................

بالا.............................................اون وقت ميگن من

 بچه زر زرويی بودم...........هی خواستم به رو نیارم و

سعی ميکردم که آبنبات نارنجيمو درست بچوپونم توی

 دهنم که باهر تکون بگم هدف بنده به جای دهن چش

 ميشد باز به رو نياوردم و دوباره نشونه گرفتم به سمت

دهنم ... بگم دلا شد از روی زمين لباسا رو بر داره که آب

نبات رفت لای موهامو چسبيد..........چشتون روز بد نبينه

 دسته آب نباته آويزون هی ميرفت تو چشم تا ميخواستم

 بر دارمش باز بگم یه حرکت ديگه ميکرد و باعث شد تا

آب نباته حسابی لای موهام بچسبه ....تنها راه ..گريه

کردن بود.و باز حمومو سابيدنو......................

روز از نو روزی از نو منتها بدون آب نبات نارنجی و يه تيکه

 خالی جلوی سرم که ناشی از قيچی کردن موهای

اينجانب توسط آن زن مهربون ترک برای رهای باز اينجانب

 از تو چش رفتن دسته آب نبات نارنجی.

لهجه قشنگشو هنوزم بعضی وقتا دارم خصوصا توی گ

 و ق ...يه روز توی ديکته شهر قم و نوشتم گم...

زن مهربانی بود ....جبران بی حوصلگيهای مادرمو ميکرد

بابت اين جبران هم حقوق ميگرفت....وبه من آب نبات

نارنجی ميداد.فکر کنم کچل بشم..وای بازم آب نبات

 نارنجی..........

 


 
comment نظرات ()