خورشیدخانمی

 
کاش می دانستی
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱
 

کاش می دانستی که به تو نگاه ميکنم ولی نمی بينمت

کاش می دانستی روبرويم نشسته ای ولی مرا نمی بينی

و خيره به چشمانی هستی که تو را نمی بينند

و من منتظرم

منتظر صدايی که نمی شناسمش

به تو به افق به دور نگاه می کنم

به مردی که از پشت سر تو نمی گذرد

و به ما نگاه نمی کند

کاش می دانستی که من منتظرم

به تو به افق به دور که نگاه ميکنم صدای نميشنوم که مرا باز خواند

و من از تو بگذرم کاش می دانستی که من منتظرم

کاش می دانستی به دور به افق خيره ام

کاش می دانستی که نمی دانی به تو نگاه نميکنم

کاش ميدانستی منتظرم

منتظر کسی که مثل هيچکس نيست

کاش ميدانستم که منتظری

منتظری که تورا ببينم

کاش ميدانستم زمانی که پلکهايم را بر هم زدم مردی از افق از دور گذشت

کاش می دانستی که من منتظرم

کاش می دانستم که تو هم منتظری

کاش می دانستم که از تو گذشتم اما به افق به دور نرسيده ام

کاش ميدانستم که دور چقدر دور است

کاش می دانستم که تو هم می روی و دگر باز نمی گردی

کاش می دانستم رفته ای دور

کاش می دانستم که دور دور است

کاش می دانستم که به افق به دور که نگاه نمی کنم دگر تو را هم نميبينم

کاش می دانستم

که تو منتظر من بودی و من منتظر تو

کاش می دانستم که ما منتظر بوديم

کاش می دانستم


 
comment نظرات ()
 
 
تقديم به تو که بهترينی
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٤
 

اين شعرو تقديم ميکنم به دوستم

مهناز چتر فيروز که اين روزا دلش شکسته

در پناه سايه ات خانه ای ساختم

با اميدی

و در سکوت تنهايی

نهالی کاشتم به وسعت انديشه هايت

و درختی سبز شد به بزرگی روحت

ريشه ام را با نگاهت پيوند زدم

و

زرد شدم

خشک شدم

ذره شدم

خاک شدم

تا با تو سبز شوم

با من باش


 
comment نظرات ()