خورشیدخانمی

 
 
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/۸/٥
 

تو رفتی

منهم وانیستادم

همین


 
comment نظرات ()
 
 
خودم
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٧/٢
 
خودم تو خودم مردم.....................
 
comment نظرات ()
 
 
به زودی
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٦
 

به زودی دوباره خواهم نوشت


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٩
 

دوست داشتن چشم پوشی از قدرت

است.


 
comment نظرات ()
 
 
زمان
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٦/٢/٩
 

اگر مدت زمان زیاد تری با هم می ماندند

شاید به تدریج کلام یکدیگر را درک

 می کردند.فرهنگ کلام آنها مانندعاشقان

 بسیار محبوب    به یکدیگر نزدیک می

شد.... و به مرور موسیقی هر یک در

موسیقی دیگری می آمیخت.

اما اکنون

 خیلی دیر شده بود....

آری خیلی دیر است..............

زمان چیز قشنگیست


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۳:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱۱/٢٠
 

زندگی را حدر داده ام

او هرگز نیومد


 
comment نظرات ()
 
 
اولين بار
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/۱٢/٢۱
 

اولين بار که عممو ديدم ۴ يا ۵ ساله بودم رفتيم قمصر

باغ ييلاغی پدر بزرگم ايونی طولانی در ارتفاع بلند که

کنار آن نرده های آهنی بود که از پشت اين نرده ها

شاخه های درخت که به اونها سيب آويزون بود بيرون زده

 بود و من در حالی که يه دستم توی دست زنی

ناشناس بود و مرا ميبرد با دست ديگرم ميزدم به اين

 شاخه ها ...پدرمم به اتفاق مادر با زنی پير تر که بعدا

فهميدم مادر بزرگم هست  داشت حرف ميزد ....که من

ناگهان چيشم گرفت به بابام گفتم که شاش دارم و اون

خانمی که دست منو گرفته بود به بابام گفت داداش تو

 بشين من ميبرمش من به بابام نگاه کردم گفتم نه بابا  

 شمابياين بابام بهم گفت برو خجالت نکش عمته من که

نفهميدم معنی عمه چی هست اما از لحن بابام معلوم

بود که چيز خوبی هست و من بايد برم ......از اونجا که

مقاومتم درقبال شاش کمه زياد لوس بازی در نيو وردمو

رفتم..در حين شاش کردن از خودم ميپرسيدم که عمه

يعنی چی و اين سوالو هر وقت ميرفتم توالت از خودم

 میپرسيدم تابر اثر مرور زمان و تکرار شاشيدنهای من  

فهميدم عمه يعنی خواهر پدرم ولی اين چيزی که برای

من الان مهمه اينه که من خاطره اولين بار که عممو

ديدمو يادمه زن مهربونی بود و دستای کوچيک منو با

گرمی گرفته بود.


 
comment نظرات ()
 
 
زير دو سالگی
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٤/٢/۱٥
 

دوستای عزيزم دلم براتون تنگ شده بود .

به گمانم اسباب کشی طويلی بود.

اما خوب اينم مثل همه چيز انتها داشت..

 وبه انتها هم رسيد.

از همتون ممنونم که احوالمو پرسيدين

 و يا حتی تلفن زدين.....خصوصا از

وبلاگ شهر قصه.راستی ازش خبر ندارين؟

.....................................................................

يه آب نبات نارنجی که هی تو چشو دماغو دهنم ميکردم

يه صورت چسبوناک که توی رو رو اک نشونده بودنش تا

چينی های رو ميزو چپه نکنه.ودر واقع با اون آب نبات

نارنجی سرمو گول ماليده بودن و من سر گرم تو چش

کردن آب نباتم بودم و  گاهی هم به نگاهای يه زن

مهربون ترک که هی سرشو تکون ميداد و ميگفت برو

گمشو برو پدر سوخته....میخنديدم.و با اون آب نبات حال

ميکردم تا اينکه دوباره آب نباتو اشتباهی کردم تو چشم

ولی محکم تر.و اينجا بود که زدم زير گريه و از لابلای

موژهام قيافه اون زن ترک مهربونو ميديدم که هی سر

تکون ميده....منو بلند کرد برد حموم.حسابی چسبوناک

شده بودم.افتاد به جونم هی منو سابيد هی منو سابيد

انقدر که ديگه نوک دماغم برق ميزد.بعداز شستن و

خشک کردن منو بست پشتش و باز يه آب نبات

نارنجی.منم خوشحال شروع کردم به تو چش کردنو

دماغو دهن...................که ديدم ای وای چقدر بالا پائين

ميشم .آخه اون زن ترک مهربون که اسمش بگم بود

داشت خونه تميز ميکرد....برای همينم هی دلا راست

ميشد و من بيچاره هم هی بالا پائين.....بالا پائين بالا

پائين ....چپ راست ............................................

بالا.............................................اون وقت ميگن من

 بچه زر زرويی بودم...........هی خواستم به رو نیارم و

سعی ميکردم که آبنبات نارنجيمو درست بچوپونم توی

 دهنم که باهر تکون بگم هدف بنده به جای دهن چش

 ميشد باز به رو نياوردم و دوباره نشونه گرفتم به سمت

دهنم ... بگم دلا شد از روی زمين لباسا رو بر داره که آب

نبات رفت لای موهامو چسبيد..........چشتون روز بد نبينه

 دسته آب نباته آويزون هی ميرفت تو چشم تا ميخواستم

 بر دارمش باز بگم یه حرکت ديگه ميکرد و باعث شد تا

آب نباته حسابی لای موهام بچسبه ....تنها راه ..گريه

کردن بود.و باز حمومو سابيدنو......................

روز از نو روزی از نو منتها بدون آب نبات نارنجی و يه تيکه

 خالی جلوی سرم که ناشی از قيچی کردن موهای

اينجانب توسط آن زن مهربون ترک برای رهای باز اينجانب

 از تو چش رفتن دسته آب نبات نارنجی.

لهجه قشنگشو هنوزم بعضی وقتا دارم خصوصا توی گ

 و ق ...يه روز توی ديکته شهر قم و نوشتم گم...

زن مهربانی بود ....جبران بی حوصلگيهای مادرمو ميکرد

بابت اين جبران هم حقوق ميگرفت....وبه من آب نبات

نارنجی ميداد.فکر کنم کچل بشم..وای بازم آب نبات

 نارنجی..........

 


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ٢:٤٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/٢۱
 

به دليل اسباب کشی و نقل

مکان فعلا نمی نويسم

برای همينم براتون يه جوک ميگم .............تا بعد

يه روز يه ترکه يه پرتغال پوست ميکنده در حين پوست کردن ميگه ای خدا

خدا کنه توش موز باشه.


 
comment نظرات ()
 
 
کاش می دانستی
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۳:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٢/۱
 

کاش می دانستی که به تو نگاه ميکنم ولی نمی بينمت

کاش می دانستی روبرويم نشسته ای ولی مرا نمی بينی

و خيره به چشمانی هستی که تو را نمی بينند

و من منتظرم

منتظر صدايی که نمی شناسمش

به تو به افق به دور نگاه می کنم

به مردی که از پشت سر تو نمی گذرد

و به ما نگاه نمی کند

کاش می دانستی که من منتظرم

به تو به افق به دور که نگاه ميکنم صدای نميشنوم که مرا باز خواند

و من از تو بگذرم کاش می دانستی که من منتظرم

کاش می دانستی به دور به افق خيره ام

کاش می دانستی که نمی دانی به تو نگاه نميکنم

کاش ميدانستی منتظرم

منتظر کسی که مثل هيچکس نيست

کاش ميدانستم که منتظری

منتظری که تورا ببينم

کاش ميدانستم زمانی که پلکهايم را بر هم زدم مردی از افق از دور گذشت

کاش می دانستی که من منتظرم

کاش می دانستم که تو هم منتظری

کاش می دانستم که از تو گذشتم اما به افق به دور نرسيده ام

کاش ميدانستم که دور چقدر دور است

کاش می دانستم که تو هم می روی و دگر باز نمی گردی

کاش می دانستم رفته ای دور

کاش می دانستم که دور دور است

کاش می دانستم که به افق به دور که نگاه نمی کنم دگر تو را هم نميبينم

کاش می دانستم

که تو منتظر من بودی و من منتظر تو

کاش می دانستم که ما منتظر بوديم

کاش می دانستم


 
comment نظرات ()
 
 
تقديم به تو که بهترينی
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۳:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱۱/۱٤
 

اين شعرو تقديم ميکنم به دوستم

مهناز چتر فيروز که اين روزا دلش شکسته

در پناه سايه ات خانه ای ساختم

با اميدی

و در سکوت تنهايی

نهالی کاشتم به وسعت انديشه هايت

و درختی سبز شد به بزرگی روحت

ريشه ام را با نگاهت پيوند زدم

و

زرد شدم

خشک شدم

ذره شدم

خاک شدم

تا با تو سبز شوم

با من باش


 
comment نظرات ()
 
 
تولد يا مرگ مسئله اين است (۵)
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۱٠/۱٦
 

.......

بر صورت پير خود دستی ميکشم   آه اين قائده زندگيست

-چقدر تنهايی

بردستان لرزان خود نگاه می کنم

و ميگو يم اين قائده زندگيست

-چقدر لرزانی

دستهايم را در دستان گرمش ميگيرد

تا شايد کمی از لرزشش را کم کند .فقط گرما ميدهد

دستانم مانند جوجه ای کوچک در دستان کودکی ميلرزد

و دل دل ميکند.دستانم را فشار ميدهد و می بوسد

-آه چقدر هستيم تنها

ميگويم       چقدر هستم تنها

ميگويد        به گمانم که دچار شده ايم

ميگويم        به گمانم دچار شده ام

ميگويد         دچار يعنی چه

ميگويم        دچار يعنی عاشق

ميگويد        بيچاره ما که دچار شده ايم

ميگويم        بيچاره ماهی که دچار آبی بيکران دريا شده

بيچاره من     و غرق ميشويم در هم و با هم

و ديگر سکوت    سکوت     همه چيز سفيد  حتی لباس

بر تن من و لباس بر تن او

شسته شده بوديم لباس سفيد بر تن به خانه ای تازه

به دنيايی تازه به ذرات تازه از جنس خودم

از خاکم و به خاک باز ميگردم

چقدر کم       چقدر حيف     چقدر بيهوده  چقدر دردناک

ما تازه دچار شده بوديم و اين زود بود

ميدونی تکه ام دير شده بود  تکه ام را پيدا کرده بودم

اما دير شده بود 

سفيد رنگ وصال جدايی  ما مرده بوديم

درست مثل مادر بزرگ.

 

                              


 
comment نظرات ()
 
 
تولد يا مرگ مسئله اين است (۴)
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۳٠
 

.........صدايی نا آشنا ميگويد پيدايت کردم

به سمت صدا بر می گردم        اين کيست؟

نمی دانم               اينجا کجاست؟       نمی دانم

من کجا هستم؟         می دانم

در دستهای مردی غريب که مرا مشت کرده و با خود حمل ميکند

من اشتباه شده ام

من تکه شما نيستم

او می گويد    هيچکس مال هيچکس نيست

تکه منم دست ديگريست و تکه ديگری هم دست من

من فکر می کردم تو اينو می دونی

..تکه من     تکه من دست ديگريست؟  اين محاله

لبخند ميزند و با انگشت اشاره و شصتش تلنگری بر

پيشانی ام ميزند و ميگويد

اوه کوچولو  کوچولوی احمق

و من گريه ميکنم

گريه ميکنم و پای بر دستان او ميکوبم

من تکه ام را می خواهم   و او ميخندد و می گويد

همه همينو ميگن    و دستهايش را در آب ميشويد

و مرا به جاری بودن آب ميسپارد و در حين دور شدن

صدای کفشش     ميگويد ميروم پی تکه ای که لااقل

اين قائده را فهميده باشد و دور ميشود

اشکهايم با آب جاری يکی ميشود    ومن تنها

تنهای تنها مانده ام حيران با دوزاری در دست  

به دنبال باجک تلفن   تا شايد صدای آشنا بگويد

سلام

سلام ميکنم

تو اسمت مونا نيست؟

چرا من هستم مونا

چقدر پير شده ای؟

بر صورت چروک خود دستی ميکشم ..آه اين قائده

زندگيست ............................

............................ادامه دارد


 
comment نظرات ()
 
 
تولد يا مرگ مسئله اين است (۳)
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٩
 

.............من بزرگشده ام 

کالبدم جای من را ندارد حتی اتاقم خانه ام شهرم

من بزرگ شده ام

چقدر خسته ام چقدر هستم تنها

بگامنم که دچار آبی بی کران دريا شده ام

دچار يعنی چه؟

دچار يعنی عاشق

هيچ وقت به اين آه دچار نشده بودم

تکه ام گنجايش من را ندارد

تکه ام در دستان کوچک و ظريفم جای نمی شود

تکه ام در اتاقم در خانه ام در شهرم در عرفم در مذهبم

در معمول زندگی ام جای نمی شود.

می بينی چقدر تکه ام بزرگ است

فقط در دلم جای ميشود آنهم پنهانی

تکه ام را نمی توانم در دستانم بگيرم و به تو نشان دهم.

..........................................

.........و اما تکه ام

تکه ام آنقدر دستهايش بزرگ است که من را می فشارد

گويی هسته ای در داخل مشتی

مشتهايش رامی بندد

چشمهايش را باز

سرش را بالا

و به من ميگويد

اگر گفتی توی کدومی

اما من

با چشمهای بسته بر مشتی بسته می زنم

و می گويم اين

تکه ام با چشمهای بازو دقيق می گويد

باختی

مشتش را باز ميکند ومن در آن نيستم.

چشمهايم را ميبندم تا نبينم

چشمها بسته همه جا سياه است همه جا تاريک

گويی در مشت کسی هستم خود را جا به جا ميکنم

نوری می آيد        روزنه ای        آه درست شد

می پرم بالا      می پرم پايين      اين است

اين همان مشت است

دستی باز ميشود       آه من پيدا شده ام  

من پيدا شده ام

صدايی نا آشنا ميگويد

پيدايت کردم به سمت صدا بر می گردم...............

ادامه دارد......


 
comment نظرات ()
 
 
تولد يا مرگ مسئله اين است (۲)
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۳:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٥
 

زندگی جاده باريکيست که تو از دور دو خط رابه هم

رسيده می بينی اما هرچه جلو می روی همان است .

چون اين رسيدن دو خط نيست .

اين خطای چشم است

پرسپکتيو همان علم معماری

و همان واقعيت تلخ ...............  زندگی ته ندارد

اما تو چرا

وقتی در جاده راه می روی به افق به دور نگاه می کنی

در انتها نقطه می بينی که همان هدف است

به سويش می روی اما هرچه جلو می روی نقطه ات

عقب تر می رود  نه اينکه نقطه جابجا می شود  نه

تو خطا کرده ای    نقطه را با حد چشمت سنجيده ای

نه با حد دلت.

تو جلو می روی نقطه جلو می رود

تو می ايستی نقطه می ايستد

تو عقب می روی نقطه باز جلو می رود

نقطه از حد خودش عقب نمی آيد

هدف يا می ايستد يا دور می شود به سمت تو نمی آيد

تو به سمت او بايد بروی

چقدر سخت

.....من بزرگ شده ام

کالبدم جای من را ندارد  حتی اتاقم خانه ام شهرم

من بزرگ شده ام.......................................

.........ادامه دارد


 
comment نظرات ()
 
 
تولد يا مرگ مسئله اين است ( ۱)
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٢٧
 

۲۱مهر مساويست با بيست و ........سال تولدم

وای بر من باز هم زندگی مال من نشد باز هم سهم مرا نپرداخت ورفت.

شايد سال دگر

شايد ده سال دگر و شايد صد سال بعد از مرگم

مهم بدنيا اومدن نيست

مهم چند سال مردنه   مهم زندگی ايست نه تو

مهم به موقع بر آوردن آرزوست

می دونی آرزو موقعی آرزوست که به موقع بر آورد بشه

اما آرزوهای من هميشه آرزو نيستند   يعنی بر آورده

ميشن اما نه به موقع

نميدونم چرا محاسبات زندگی من بهم ريخته

چهار ساله بودم و آرزويم داشتن يه چمدون آب نبات بود

و حالا بيست و ......... ساله ام و يه چمدون آب نبات دارم

حيران در حالی که با انگشتانم بازی ميکنم به چمدون آب

 نباتم نگاه ميکنم و نمی دونم با هاشون چيکار کنم.

و اما حالا آرزويم چيز ديگريست.کاش ده سال پيش آرزويم

 را بر ميداشتم و سر جايش ميگذاشتم.

زندگی چيست؟

زندگی جاده باريکيست که تو...........................


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/۸/۱٢
 

آخر هر جاده ای مرگ است باور کرده ايم

باز بهر ديدن يک مرگ زيبا مانده ايم

وعده خوشبختی مارا به فردا داده اند

ما برای ديدن صد بار فردا مانده ايم


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢٧
 

http://www.stoning.webbyen.dk/vishjemmeside_privat.asp?mode=top_frame&id=660513&webside=4333319

سلام دوستان عزيز شما هم اين آدرسو توی وبلاگتون بزارين شايد شما هم در سرنوشت يک نفر سهيم باشين.


 
comment نظرات ()
 
 
آفتاب
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٧/٢٤
 

آفتاب بر گلستان و گورستان يکسان می تابد

و باران خادم و خائن نمی شناسد


 
comment نظرات ()
 
 
 
نویسنده : مونا زاهد - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٧/۱۳
 

سلام دوستان عزيزم

شايد تعجب کنيد که من دارم اينطوری مينويسم راستش

از اولم قصد نداشتم شعر بگم و همش همنو ادامه بدم

اما از شما چه پنهان توی رودروايسی روشنفکری گير

کرده بودم.تصميم گرفتم هر وقت هر جور که اومد و حال

کردم همون جور بنويسم يه روز آدم دلش ميخواد شعر

بگه وروز ديگه دردو دل ويا.............مهم اينه که ما بتونيم

با هم ارتباط بر قرار کنيم واينا هم وسيله ارتباطند.خوب

راستش چند وقتيه که دلم ميخواد يه فيلم بسازم راجب

يه آدمی که تو خونش تنهاست.وکارايی که ممکنه از

صبح تا شب يه آدم تنها بکنه چيه.در عين حالم دلم

نميخواد کارای تکراری بزارم.درسته که ما از خواب بلند

ميشيم يه راست ميريم توی دستشويی بعد ميريم

صبحانه ميخوريمو.......اما اگرم بر فرض بخوام اين کارارو

بزارم ميخوام متفاوت باشه مثلا ممکنه توی دستشويی

که ميره هر روز توی آينه شکلک در مياره يا برای خودش

شعر ميخونه.موقع صبحانه درست کردن يا خوردن چی

کار ميکنه.چه چيزايی بزارم که وقتی شما ها ميبينين

براتون جالب باشه که اين چی کار ميکنه و سعی ميکنه

سر خودشو گرم کنه چی ميخوره و...............تازه اينا

فقط مربوط به صبحانس بقيه اش و چيکار ميکنه؟دلم

ميخواد از شما ها کمک بگيرم و قول ميدم از فکر هر

کسی که استفاده کنم اسمش توی تيتراژ بزنم.راستی

اگر هم سوژه خوبی دارين بگين خصوصا اگر مستند

باشه.


 
comment نظرات ()